این روزها
" علی شریعتی "
این روزها حرفهای زیادی برای گفتن هست که گفتنی نیست!
شاید وقتی دیگر.............
" علی شریعتی "
این روزها حرفهای زیادی برای گفتن هست که گفتنی نیست!
شاید وقتی دیگر.............
کاش می شد هرساله رفت![]()
![]()
![]()
همین....![]()
برای خالی نبودن عریضه اینو داشته باشین:
بهترین چیز رسیدن به
نگاهی است که از "حادثه عشق" تر است
سهراب سپهری
افسوس...سبک می شدم اگر دلم از جنس باران بود
داشتم زندگیمو تو این چند سال مرور می کردم.....اون موقعی که پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و از ریاضی اومدم انسانی.واسه اینکه مطمئن باشم یه ضرب فردوسی قبولم...مدیر مدرسمون که خودشو خفه! کرد منصرفم کنه....پیش دانشگاهیمون که واسه ناهار روزای وفات شله! می داد.....سر جلسه کنکور که تا ۲ ساعت بعدش تو چمنای دانشکده علوم اداری گریه می کردم.....و یکی از دوستام که بعد جلسه میگفت کنکور رو عالی !دادم و آخرم دانشگاه آزاد جغرافی قبول شد!!!! و.....دیروز که روی چمنای دانشکده خودمون گودبای پارتی گرفته بودیم و رانی می خوردیم...اردوهای چندروزه اردبیل و شمال و اهواز تا سفر مکه تابستان داغ عربستان.بچه های سیاسی انجمن و کارهای متفرقه ای چون خبرگزاری زنان ومدرسه.... همشون تو ذهنمه.زندگی گاز میده و میره....به سرعت برق و باد. میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه.![]()
سکانس اول :
آن مرد آمد / آن مرد با اسب آمد / آن مرد فریاد زد : آهای ضعیفه، پس این شام ما چی شد ...؟!
سکانس دوم :
پدر ، دفترچه کنکوری که از کیف دخترش یافته با عصبانیت هر چه تمام تر پاره می کند دخترک در گوشه ای زانوانش را در آغوش گرفته و بی صدا اشک می ریزد .
فردا صبح خبر خودکشی یک دختر تیتر اول روزنامه هاست .
سکانس سوم :
حضار به وجد آمده اند . چند دقیقه ای با دست زدن های ممتد حاضرین می گذرد . آقای فیلسوف نیمه تعظیمی می کند .
سخنرانی آقای فیلسوف با موضوع زنان و مشارکت های اجتماعی به پایان رسیده ، حضار همچنان دست می زنند ....
کمی آنسوتر خانم آقای فیلسوف نگران شام امشب است ....
سکانس چهارم :
به نزدیکی نیروهای پلیس که رسید خودش را جمع و جور کرد . کلاهی که از برادرش قرض گرفته بود محکمتر روی سرش کشید . شیپور کوچک را در دستانش فشرد و مصمم به سمت درب ورودی استادیوم به راه افتاد . دخترک ، آن شب بارها ازته دل نام ایران را فریاد زد ....
سکانس پنجم :
ناله های بچه که بیشتر شد تصمیم قطعی اش را گرفت ، خودش هم از تصمیمش می ترسید ، صدای ناله بچه که توی گوشش پیچید ترس را هم فراموش کرد .چادرش را سر کرد و پا به خیابان گذاشت چند دقیقه بعد میهمان یک ماشین مدل بالا بود .
سکانس آخر :
آن مرد آمد / آن مرد با ماکسیما آمد / آن مرد آرام گفت : سلام خانومی پس این شام ما چی شد ....؟!![]()
٭ مرا اندكي دوست داشته باش ٭
٭ ولي طولاني ٭
مثل اين شعر مي مونه:
كه رهرو آن نيست گهي تند و گهي خسته رود رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود
توي دوست داشتن هم بايد احتياط كرد و زياده رويش خطرناكه حسن![]()
![]()